گنج

شمارهٔ ۹۴

۹ بیت
کس حال من سوخته جز شمع نداندکو بر سر من شب همه شب اشک فشاند
دلبستگئی هست مرا باوی از آنرویکز سوخته حالی بمن سوخته ماند
گر خسته شوم بر سر من زنده بداردور تشنه شوم در نظرم سیل براند
زنجیر دل تافته را در غم و دردمگر رشته جانست بهم در گسلاند
بیرون ز من دلشده و شمع جگر سوزسر باختن و پای فشردن که تواند
گر شمع چراغ دل من بر نفروزدشبهای غم هجر بپایان که رساند
آنکس که چو شمعم بکشد در شب حیرتاز سوختن و ساختنم باز رهاند
حال جگر ریش من و سوز دل شمعهر کس که نویسد ز قلم خون بچکاند
از شمع بپرسید حدیث دل خواجوکاندوه دل سوختگان سوخته داند