گنج

شمارهٔ ۹۲

۱۱ بیت
ای ساربان بقتل ضعیفان کمر مبندبرگیر بارم از دل و بار سفر مبند
در اشک ما نگه کن و از سیم درگذربر روی ما نظر فکن و نقش زر مبند
ما را چو در سلاسل زلفت مقیدیمپای در شکسته بزنجیر در مبند
فرهاد را مکش بجدائی و در غمشهر دم خروش و غلغله در کوه و در مبند
ای دل مگر بیاد نداری که گفتمتچندین طمع بر آن بت بیدادگر مبند
ور آبروی بایدت ای چشم دُرفشانبر یاد لعل او سر دُرج گهر مبند
ای باغبان گرم ندهی ره بپای گلگلزار را بروی من خسته در مبند
چون سرو اگر چنانک سر افرازیت هواستون نی بقصد بی سر و پایان کمر مبند
چشمم که در هوای رخت باز گشته استمرغ دل مرا مشکن بال و پر مبند
بی جرم اگرچه از نظر افکنده ئی مرابگشای پرده از رخ و راه نظر مبند
خواجو چو نیست در شب هجران امید روزبا تیره شب بسر برو دل در سحر مبند