گنج

شمارهٔ ۸۶

۹ بیت
گلی برنگ تو از غنچه بر نمی آیدبتی بنفش تو از چین بدر نمی آید
مرا نپرسی و گویند دشمنان که چراز پا فتادی و عمرت بسر نمی آید
چه جرم کردم و از من چه در وجود آمدکه یادت از من خسته جگر نمی آید
شدم خیالی و در هر طرف که می نگرمبجز خیال توام در نظر نمی آید
بیار باده ی گلگون که صبحدم زخمارسرم چو نرگس مخمور بر نمی آید
بجز مشاهده دوستان نباید دیدچرا که دیده بکاری دگر نمی آید
که آورد خبری زان بخشم رفته ی ماکه مدتیست که از وی خبر نمی آید
ز کوهم این عجب آید ز حسرت فرهادکه سیل خون دلش در کمر نمی آید
با شک و چهره ی خواجو کی التفات کندکسی که در نظرش سیم و زر نمی آید