گنج

شمارهٔ ۸۴

۱۱ بیت
بنگر ای شمع که پروانه دگر باز آمداز پی دل بشد و سوخته پر باز آمد
گرچه سر تا قدم از آتش غم سوخته بودرفت و صد باره از آن سوخته تر باز آمد
هر که بیند من بی برگ و نوا را گویدیا رب این خسته جگر کی ز سفر باز آمد
سر تسلیم چو بر خط عبودیت داشتچون قلم رفت بهر سوی و بسر باز آمد
عجب آن نیست که شد با لب خشک از بر دوستعجب اینست که با دیده ی تر باز آمد
هر که را بیخبر افتاد ز پیمانه ی عشقتو مپندار که دیگر بخبر باز آمد
ای گل از پرده برون آی که مرغ سحریهمره قافله ی باد سحر باز آمد
عیب خسرو مکن ای مدعی و تلخ مگویگر ز شور لب شیرین ز شکر باز آمد
آنک مرغ دلش از حسرت گل پر می زدهمچو بلبل ز چمن رفت و دگر باز آمد
گر بتیغش بزنی باز نیاید ز نظرهر که چون مردمک دیده نظر باز آمد
خیز خواجو که چو اشک از سر زر در گذریمتا نگویند که شد وز پی زر باز آمد