شمارهٔ ۸۳
به خشم رفتهی ما گر به صلح بازآیدسعادت ابدی از درم فراز آید
حکایت شب هجر و حدیث طرهی دوستاگر سواد کنم قصهای دراز آید
چو یاد قامت دلجوی او کند شمشادرود به طرف لب جوی و در نماز آید
برآید از دل مشتاق کعبه، نالهی زاراگر به گوش وی آوازهی حجاز آید
کجا به ملک جهان سر درآورد محموداگر چنانکه گدای در ایاز آید
زهی سعادت آن کس که از پی مقصودرود به طالع سعد و سعید باز آید
کی از هوای تو باز آیدم دل مجروحکه پشه باز نیاید، چو صید باز آید
دلی که در خم زلفت فتاد اگر سنگ استز مهر روی تو، چون موم در گداز آید
چو عود هر که ز عشّاق دم زند خواجوز سوز فارغ و از ساز بینیاز آید