گنج

شمارهٔ ۸۰

۱۱ بیت
دل من جان ز غم عشق تو آسان نبردوین عجبتر که اگر جان ببرد جان نبرد
گر ازین درد بمیرم چه دوا شاید کردکانک رنج تو کشد راه بدرمان نبرد
شب دیجور جدائی دل سودائی منبی خیال سر زلف تو بپایان نبرد
هر کرا ساعد سیمین تو آید در چشمدست حیرت نتواند که بدندان نبرد
ره بمنزلگه قربت ندهندم که کسیرخت درویش بخلوتگه سلطان نبرد
پادشاهی تو و هر حکم که خواهی فرمودبنده آن نیست که سرپیچد و فرمان نبرد
غارت دل کندم غمزه ی کافر کیشتوانک کافر نبود مال مسلمان نبرد
ای عزیزان بجز از باد صبا هیچ بشیرخبر یوسف گمگشته بکنعان نبرد
گر نسیم سحری قطع مسافت نکندهیچکس قصه ی دردم بخراسان نبرد
جان چه ارزد که برم تحفه بجانان هیهاتهمه دانند که کس زیره بکرمان نبرد
شکر از گفته خواجو بسوی مصر برندگرچه کس قند به سوی شکرستان نبرد