شمارهٔ ۷۹
طوطی از پسته تنگ تو شکر گرد آوردچشمم از درج عقیق تو گهر گرد آورد
صد دل خسته بهر موئی از آن زلف درازمهر رخسار تو در دور قمر گرد آورد
مردم چشم من از بهر نثار قدمتای بسا دُر که درین قصر دو در گرد آورد
گنج قارون چو درین ره به پشیزی نخرندرخ زردم بچه وجه اینهمه زر گرد آورد
خبرت هست که چندین دل صاحب نظراننرگس مست تو هنگام نظر گرد آورد
چرخ پیروزه ز خون جگر فرهادستآن همه لعل که بر کوه و کمر گرد آورد
در سر چشم جفا دیده ی خون افشان کرددل من هرچه بخوناب جگر گرد آورد
گرم کن بزم طرب را که شب مشک فروشرخت سواد بدم سرد سحر گرد آورد
خسرو آنست که چون ملک وصالت دریافتلعل شیرین ترا دید و شکر گرد آورد
دلم این لحظه بدست آر که جانم ز درونکرد ترتیب ره و بار سفر گرد آورد
چشم خواجو چو رخ آورد بدریای سرشکسوی بحرین شد و لؤلؤی تر گرد آورد