گنج

شمارهٔ ۷۸

۱۱ بیت
گهی که شرح فراقت کنم بدیده سوادشود سیاهی چشمم روان بجای مداد
کجا قرار توانم گرفت در عربتکه گشته ام بهوای تو در وطن معتاد
هر آنکسی که کند عزم کعبه ی مقصودگر از طریق ارادت رود رسد بمراد
در آن زمان که وجودم شود عظام و میمز خاک من شنوی بوی بوستان و داد
مریز خون من خسته دل بتیغ جفامکن نظر بجگر خستگان بعین عناد
بهر چه امر کنی آمری و من مأموربهر چه حکم کنی حاکمی و من منقاد
کسی که سر کشد از طاعتت مسلمان نیستکه بغض و حب تو عین ضلالتست و رشاد
بسا که وصف عقیق تو مردم چشممبخون لعل کند بر بیاض دیده سواد
مخوان براه ز شادای فقیه و وعظ مگویمرا که پیر خرابات می کند ارشاد
من و شراب و کباب و نوای نغمه ی چنگتو و صیام و قیام و صلاح و زهد و سداد
چو سوز سینه برد با خود از جهان خواجوز خاک او نتوان یافتن برون ز رماد