گنج

شمارهٔ ۷۱

۹ بیت
آنک هرگز نظری با من شیدا نکندنتواند که مرا بی سر و بی پا نکند
دوش می گفت که من با تو وفا خواهم کردلیک معلوم ندارم که کند یا نکند
اگر آن حور پری رخ بخرامد در باغنبود آدمی آنکس که تماشا نکند
خسرو آن نیست که از آتش دل چون فرهادجان فدای لب شیرین شکر خا نکند
گل چو بر ناله ی مرغان چمن خنده زندچکند بلبل شب خیز که سودا نکند
هر که را تیغ جفا بر دل مجروح زنیحذر از ضربت شمشیر تو قطعا نکند
چون توانم شدن از نرگس مستت ایمنکانک چشم تو کند کافر یغما نکند
گل خیری چو بر اطراف گلستان گذرمنتواند که رخم بیند و صفرا نکند
هر که احوال دل غرقه بداند خواجواگرش عقل بود روی بدریا نکند