گنج

شمارهٔ ۷۲

۱۱ بیت
هیچ‌کس نیست که وصل تو تمنا نکندیا جفا بر من دلخسته‌ی شیدا نکند
هر که سودای سر زلف تو دارد در سراین خیال است که سر در سر سودا نکند
چشم شوخت چه عجب گر دل مردم بربودتُرک سرمست محال است که یغما نکند
وامق آن نیست که گر تیغ نهندش بر سرسر بگرداند و جان در سر عذرا نکند
ماه کنعانی ما گو ز پس پرده درآیتا دگر مدعی انکار زلیخا نکند
عاقبت دود دلش فاش کند از روزنهر که از آتش دل سوزد و پیدا نکند
مرد صاحب‌نظر آن است که تا جان بودشنتواند که نظر در رخ زیبا نکند
آن سهی سرو روان از سر پا ننشیندتا من دلشده را بی‌ سر و بی پا نکند
مکن اندیشه‌ی فردا و قدح نوش امروزکان که عاقل بود، اندیشه‌ی فردا نکند
در بهاران که عروسان چمن جلوه کنندکیست کو را هوس عیش و تماشا نکند
دل کجا برکند از آن لب میگون خواجوزان که مخمور به ترک می حمرا نکند