شمارهٔ ۷
اگر در جلوه میآری سمند باد جولان رابفرما تا فرو روبم به مژگان خاک میدان را
مکن عیب تهیدستان که در بازار سرمستانگدا باشد که بفروشد به جامی ملک سلطان را
چرا از کعبه برگردم که گر خاری بود در رهبرآرم آه و در یک دم بسوزانم مغیلان را
اگر همچون خضر خواهی که دایم زندهدل باشیروان در پای جانان ریز اگر دستت دهد جان را
به فردوسم مکن دعوت که بیآن حور مهپیکرکسی کو آدمی باشد نخواهد باغ رضوان را
به بوی لعل میگونش به ظلماتی در افتادمکه گر میرم ز استسقا نجویم آب حیوان را
چمنپیرا اگر چشمش بر آن سرو روان افتددگر بر چشمه ننشاند ز خجلت سرو بستان را
مگر باد سحرگاهی هواداری کند ورنینسیم یوسف مصری که آرد پیر کنعان را
چو مستان حرم خواجو جمال کعبه یاد آردز آب چشم خونافشان کند دریا بیابان را