گنج

شمارهٔ ۸

۱۱ بیت
چو در نظر نبود روی دوستان ما رابهیچ روی نبود میل بوستان ما را
رقیب گو مفشان آستین که تا در مرگبآستین نکند دور از آستان ما را
بجان دوست که هم در نفس برافشانیماگر چنانک کند امتحان بجان ما را
چه مهره باخت ندانم سپهر دشمن خویکه دور کرد بدستان ز دوستان ما را
به بیوفائی دور زمان یقین بودیمولی نبود فراق تو در گمان ما را
چو شد مواصلت و قرب معنوی حاصلچه غم ز مدت هجران بیکران ما را
گهی که تیغ اجل بگسلد علاقه ی روحبود تعلق دل با تو همچنان ما را
اگر چنانک ز ما سیل خون بخواهی راندروا بود بجدائی ز در مران ما را
وگر حکایت دل با تو شرح باید دادگمان مبر که بود حاجت زبان ما را
شدیم همچو میانت نحیف و نتوان گفتکه نیست با کمرت هیچ در میان ما را
گهی کز آن لب شیرین سخن کند خواجوز نوش ناب لبالب شود دهان ما را