گنج

شمارهٔ ۶

۱۰ بیت
گر راه بود بر سر کوی تو صبا رادر بندگیت عرضه کند قصه ما را
ما را بسرا پرده ی قربت که دهد راهبر صدر سلاطین نتوان یافت گدا را
چون لاله عذاران چمن جلوه نمایندسر کوفته باید که بدارند گیا را
گر ره بدواخانه ی مقصود نیابیمدر رنج بمیریم و نخواهیم دوا را
مرهم ز چه سازیم که این درد که ما راستدانیم که از درد توان جست دوا را
فریاد که دستم نگرفتند و بیکباراز پای فکندند من بی سر و پا را
از تیغ بلا هر که بود روی بتابدجز من که بجان می طلبم تیغ بلا را
هنگام صبوحی نکشد بی گل و بلبلخاطر بگلستان من بی برگ و نوا را
روی از تو نپیچم و گر از شست تو آیدهمچون مژه در دیده کشم تیغ بلا را
بیرون نرود یک سر مو از دل خواجونقش خط و رخسار تو لیلاً و نهارا