شمارهٔ ۶۷
دلم از دست بشد تا بسر او چه رسدوین جگر سوخته را از گذر او چه رسد
از برم رفت و من بیدل و دین بر سر راهمترصد که پیامم زبر او چه رسد
شد بچین سر زلف تو و این عین خطاستتا من دلشده را از سفر او چه رسد
خبرت هست که شب تا بسحر منتظرمبر سر کوی ستم تا خبر او چه رسد
جز غبار دل شوریده من خاکی رانیست معلوم که از خاک در او چه رسد
آنک هر لحظه رسد خون جگر بر کمرشکس چه داند که بکوه از کمر او چه رسد
چشم او ناظر دیوان جمالست ولیکتا بملک دل ما از نظر او چه رسد
چو از آن ننگ شکر هیچ نگردد حاصلبمن خسته نصیب از شکر او چه رسد
گشت خواجو هدف ناوک عشقش لیکنتا ز پیکان جفا بر جگر او چه رسد