گنج

شمارهٔ ۶۶

۹ بیت
پیداست که از دود دم ما چه برآیدیا خود ز وجود و عدم ما چه برآید
ای صبح جهانتاب دمی همدم ما باشوانگاه ببین تا زدم ما چه برآید
نقد دل ما را چه زنی طعنه که قلبستبی ضرب قبول از درم ما چه برآید
باز آی و قدم رنجه کن و محنت ما بینورنی ز قدوم و قدم ما چه برآید
گفتی که کرم باشد اگر بگذری از ماداند همه کس کز کرم ما چه برآید
گر عشق تو در پرده ی دل نفکند آوازاز زمزمه ی زیر و بم ما چه برآید
ور مجلس ما ز آتش عشقت نشود گرماز سوز دل و ساز غم ما چه برآید
هر لحظه بگوش آیدم از کعبه ی همتکایا ز حریم حرم ما چه برآید
گفتم که قلم شرح دهد قصه خواجولیکن ز زبان و قلم ما چه برآید