شمارهٔ ۶۵
تا بر آید نفس از عشق دمی باید زدبر سر کوی محبت قدمی باید زد
چهره بر خاک در سیمبری باید سودبوسه بر صحن سرای صنمی باید زد
هر دم از کعبه ی قربت خبری باید جستخیمه بر طرف حریم حرمی باید زد
هر شب از دفتر سودا ورقی باید خواندوز جفا بر دل پر خون رقمی باید زد
هر نفس ز آتش دل خاک رهی باید شدهر دم از سوز جگر ساز غمی باید زد
گر نخواهد که بر آشفته شود کار جهاندست در حلقه زلف تو کمی باید زد
کام جان جز برای تو نمی شاید خواستراه دل جز بهوای تو نمی باید زد
گرچه ما را نبود یک درم اما هر دمسکه مهر ترا بر در می باید زد
خیز خواجو که چو افلاس شود دامن گیردست در دامن صاحب کرمی باید زد