گنج

شمارهٔ ۶۴

۹ بیت
می کشندم بخرابات و در آن می کوشندکه بیک جرعه ی می آب رخم بفروشند
دیگران مست فتادند و قدح ما خوردیمپختگان سوخته و افسرده دلان می جوشند
باده از دست حریفان ترشروی منوشکه بباطن همه نیشند و بظاهر نوشتند
ایکه خواهی که زمی توبه دهی مستانرابا زمانی دگر افکن که کنون بیهوشند
مطربان گر جگر چنگ چنان نخراشندمی پرستان جگر خسته چنین نخروشند
تا کی از مهر تو هر شب چو شفق سوختگانخون چشم از مژه پاشند و بدامن پوشند
برفکن پرده ز رخسار که صاحب نظرانهمه چشمند و اگر در سخن آئی گوشند
بلبلان چمن عشق تو همچون سوسنهمه تن جمله زبانند ولی خاموشند
عیب خواجو نتوان کرد که در مجلس ماصوفیان نیز چو رندان همه دُردی نوشند