شمارهٔ ۶۲
راستی را در سپاهان خوش بود آواز روددر میان باغ کاران یا کنار زنده رود
باده در ساغر فکن ساقی که من رفتم ببادرود را بر ساز کن مطرب که دل دادم برود
جام لعل و جامه ی نیلی سیه روئی بودخیز و خم بنمای تا خمری کنم دلق کبود
گر تو ناوک می زنی دور افکنم درع و سپرور تو خنجر می کشی یکسو نهم خفتان و خود
شاهد بربط زن از عشّاق می سازد نوابلبل خوش نغمه از نوروز می گوید سرود
در چنین موسم که گل فرش طرب گسترده استجامه ی جان مرا گوئی زغم شد تار و پود
آن شه خوبان زبردست و گدایان زیردستاو چو کیخسرو بلند افتاده و پیران فرود
می برد جانم بر محراب ابرویش نمازمی فرستد چشم من بر خاک درگاهش درود
چون میان دجله خواجو را کجا بودی کنارکز کنار او دمی خالی نیفتادی ز رود