گنج

شمارهٔ ۶۱

۹ بیت
بیش ازین بی همدمی در خانه نتوانم نشستبر امید گنج در ویرانه نتوانم نشست
در ازل چون با می و میخانه پیمان بسته امتا ابد بی باده و پیمانه نتوانم نشست
ایکه افسونم دهی کز مار زلفش سر مپچبر سر آتش بدین افسانه نتوانم نشست
مرغ جانرا تا نسوزد ز آتش دل بال و پرپیش روی شمع چون پروانه نتوانم نشست
در چنین دامی که نتوان داشت اومید خلاصروز و شب در آرزوی دانه نتوانم نشست
منکه در زنجیرم از سودای زلف دلبرانبی پریروئی چنین دیوانه نتوانم نشست
آتش عشقش دلم را زنده می دارد چون شمعورنه زینسان مرده دل در خانه نتوانم نشست
یکنفس بی اشک می خواهم که بنشینم ولیکدر میان بحر بی دُردانه نتوانم نشست
اهل دل گویند خواجو از سر جان بر مخیزچون نخیزم زانک بی جانانه نتوانم نشست