شمارهٔ ۶۰
ای دردِ تو درمانِ دل و رنجِ تو راحتاشکم نمکآب و جگرِ خسته جراحت
موج ار چه زند لافِ تبحر نزند دمبا مردمک چشم من از علم سباحت
یکدم نشود نقش تو از دیده ما دورزانرو که توئی گوهر دیای ملاحت
دستی ز سر لطف بنه بر دل ریشمزیرا که بود در کف کافی تو راحت
مستسقی درویش که نم در جگرش نیستاو را که دهد قطرهئی از بحر سماحت
در مذهب صاحبنظران باده مباحستزینسان که دهد چشم تو فتوی اباحت
از شرم شود غرق عرق صبح جهانتابپیش رخ زیبای تو از روی صباحت
در دیده خورشید چو یکذره حیا نیستآید به سر بام تو از راه وقاحت
از پسته تنگت ندهد یکسر مو شرحخواجو که کند موی شکافی بفصاحت