شمارهٔ ۵۷
صبح کز چشم فلک اشک ثریا میریختمهر دل آب رخم ز آتش سودا میریخت
آن سهیسرو خرامان ز سر زلف سیاهدل شوریدهدلان میشد و در پا میریخت
چین گیسوی دوتا را چو پریشان میکردمشک در دامن یکتایی والا میریخت
شعر شیرین مرا ماه مُغَنی میخواندوآب شِکَّر بهلبِ لعلِ شکرخا میریخت
در قدمهای خیال تو بهدامن هر دمچشم دریادل من لؤلؤ لالا میریخت
قدح از لعل تو هر لحظه حدیثی میراندوز لب روحفزا راح مصفّا میریخت
چون صبا شرح گلستان جمالت میداداز هوا دامن گل بر سر صحرا میریخت
اشک از آنروی ز ما رفت و کناری بگرفتکاب او دمبهدم از رهگذر ما میریخت
موج خون دل فرهاد چو میزد بر کوهای بسا لعل که در دامن خارا میریخت
عجب ار مملکت مصر نمیرفت برودزان همه سیل که از چشم زلیخا میریخت
مردم دیدهٔ خواجو چو قدح میپیمودخون دل بود که در ساغر صهبا میریخت