گنج

شمارهٔ ۵۶

۹ بیت
به بوستان جمالت بهار بسیار استولیک با گل وصل تو خار بسیار است
مدام چشم تو مخمور و ناتوان خفته استچه حالت است که او را خمار بسیار است
می‌ام ز لعل دل‌افروز ده که جان افزاستوگرنه جام می خوشگوار بسیار است
خط غبار چه حاجت به گِردِ رخسارتکه از تو بر دل ما خود غبار بسیار است
مرا به جای تو ای یار یار دیگر نیستولی ترا چو من خسته یار بسیار است
به روزگار مگر حال دل کنم تقریرکه بر دلم ستم روزگار بسیار است
ز خون دیدهٔ فرهاد پاره‌های عقیقهنوز بر کمر کوهسار بسیار است
صفیر بلبل طبعم شنو وگرنه به باغنوای قمری و بانگ هزار بسیار است
چه آبروی بود بر در تو خواجو راکه در ره تو چو او خاکسار بسیار است