شمارهٔ ۵۵
روی زمین و خون دلم نم گرفته استپشت فلک ز بار غمم خم گرفته است
اشکم چه دیده است که مانند خونیانپیوسته دامن من پر غم گرفته است
مسکین دلم که حلقه ی آنزلف تابداربگرفت و غافلست که ارقم گرفته است
انفاس روح میدمد از باد صبحدمگوئی که بوی عیسی مریم گرفته است
چون جام می گرفت نگارم زمانه گفتخورشید بین که ماه محرم گرفته است
همدم بجز صراحی و جام شراب نیستخرم کسی که دامن همدم گرفته است
هر کو ز دست یار گرفتست جام میروشن بدان که مملکت جم گرفته است
ملک دلم گرفت و بجورش خراب کردآری غریب نیست مگر کم گرفته است
خواجو ز پا درآمد و هیچش بدست نیستجز دامن امید که محکم گرفته است
از وی متاب روی که مانند آفتابتیغ زبان کشیده و عالم گرفته است