شمارهٔ ۵۴
اگرچه بلبل طبعم هزاردستان استحدیث من گل صدبرگ گلشن جان است
ز بیم چنگل شاهین جانشکار فراقدلم چو مرغ چمن روز و شب در افغان است
چو تاب زلف عروسان حجلهخانهٔ طبعروان خستهام از دست دل پریشان است
چو از سر قلمم برگذشت آب سیاهسفینه ساز و میندیش ازین که طوفان است
کسی که ملکت جم پیش همتش باد استاگر نظر بحقیقت کنی سلیمان است
دوای دل ز دواخانهٔ محبت جویکه نزد اهل مودّت ورای درمان است
دل خراب من از عشق کی شود خالیچرا که جایگه گنج کنج ویران است
چو چشمهٔ خضر ار شعر من روانافزاستعجب مدار که آن عین آب حیوان است
ورش به مصر چو یوسف عزیز میدارندغریب نیست که اورنگ ماه کنعان است
نه هر که تیغ زبان میکشد جهانگیر استنه هر که لاف سخن می زند سخندان است
اگر ز عالم صورت گذشتهئی خواجوبگیر ملکت معنی که مملکت آن است