شمارهٔ ۵۳
چه بر قمر ز شب عنبری نقاب انداختدل شکستهٔ ما را در اضطراب انداخت
بخون دیدهٔ ما تشنه شد جهان و رواستکه دیده بود که ما را درین عذاب انداخت
کباب شد دلم از سوز سینه و آتش عشقببرد آبم و خون در دل کباب انداخت
چه دید دیدهٔ خونبار من که یکبارهبقصد خونم ازینسان سپر بر آب انداخت
دل ار به حلقهٔ شوریدگان کِشد چه عجبمرا که زلف تو در حلق جان طناب انداخت
بیا که ساقی چشمم بیاد لعل لبتز اشک در قدح آبگون شراب انداخت
عروس مهوش ساغر نگر که وقت صبوحنمود طلعت و آتش در آفتاب انداخت
گذشت نغمه ی مطرب ز ابر و غلغل ماخروش در دل نالندهٔ رباب انداخت
چو زهره دید رخ زرد و اشک خواجو گفتکه مهر در قدح زر شراب ناب انداخت