گنج

شمارهٔ ۵۱

۱۱ بیت
دوش پیری ز خرابات برون آمد مستدست در دست جوانان و صراحی در دست
گفت عیبم مکن ای خواجه که ترسا بچه‌ایتوبهٔ من چو سر زلف چلیپا بشکست
هر که کرد از در میخانه گشادی حاصلچون تواند دل سودازده در تقوی بست
من اگر توبه شکستم مکن انکارم از آنکخودپرستی نکند هر که بود باده‌پرست
گر به پیری هدف ناوک خلقی گشتمچه توان کرد که تیر خردم رفت از شست
مستم آن دم که بمیرم به سر خاک بریدتا سر از خاک بر آرم به قیامت سرمست
کس ازین قید به تدبیر نرفتست برونزانک از چنبر تقدیر نمی‌شاید جست
مست و مدهوش برندش ز لحد بر عرصاتهر که شد هم‌قدح باده‌گساران الست
جان‌فشانان که چو شمع از سر سر بر خیزندیک نفس بی می نوشین نتوانند نشست
همچو ابروی بتان صید کند خاطر خلقآنک نشکیبدش از صحبت مستان پیوست
گر شود بزمگهت عالم بالا خواجوتو مپندار که بالاتر ازین کاری هست