شمارهٔ ۵۰
عشق سطانیست کو را حاجت دستور نیستطائران عشق را پروازگه جز طور نیست
کس نمیبینم که مست عشق را پندی دهدزانک کس در دور چشم مست او مستور نیست
دور شو کز شمع عشق آتش به نزدیکان رسدوانک او نزدیک باشد گر بسوزد دور نیست
من به مهر دل به پایان میرسانم روز رازانک بی آتش درون تیرهام را نور نیست
ملک دل را تا به کِی بینم چنین ویران ولیکتا نمیگردد خراب آن مملکت معمور نیست
بزم بیشاهد نمیخواهم که پیش اهل دلدوزخی باشد هر آن جنت که در وی حور نیست
رهروان عشق را جز دل نمی شاید دلیلوانک این ره نسپرد نزد خرد معذور نیست
تا نپنداری که ما با او نظر داریم و بسهیچ ناظر را نمیبینم که او منظور نیست
چشم مِیگونش نگر سرمست و خواجو در خمارشوخچشم آن مست کو را رحم بر مخمور نیست