شمارهٔ ۴۹
زلف هندوی تو در تاب است و ما را تاب نیستچشم جادوی تو در خواب است و ما را خواب نیست
با لبت گر باده لاف جانفزائی میزندپیش ما روشن شد این ساعت که او را آب نیست
نرگست در طاق ابرو از چه خفتد بیخبرزان که جای خواب مستان، گوشهٔ محراب نیست
ساکن کوی خرابات مغان خواهم شدنکز در مسجد مرا امید فتحالباب نیست
خاک ره بر من شرف دارد اگر مست و خراببر در میخانه خفتن خوشتر از سنجاب نیست
پیش رویش ز آتش دل سوختم پروانهوارزانکه شمعی چون رخش در مجلس اصحاب نیست
گفتمش کاخر دل گمگشتهام را بازدهگفت باری این بضاعت در جهان نایاب نیست
روضهٔ رضوان بدان صورت که وصفش خواندهایچون به معنی بنگری جز منزل احباب نیست
ای که خواجو را ز تاب آتش غم سوختیاین همه آتش چه افروزی که او را تاب نیست