شمارهٔ ۴۸
ز آتشکده و کعبه غرض سوز و نیاز استوانجا که نیاز است چه حاجت به نماز است
بی عشق مسخر نشود ملک حقیقتکان چیز که جز عشق بود عین مجاز است
چون مرغ دل خستهٔ من صید نگرددهرگاه که بینم که در میکده باز است
آنکس که بود معتکف کعبهٔ قربتدر مذهب عشاق چه محتاج حجاز است
هرچند که از بندگی ما چه برآیدما بندهٔ آنیم که او بندهنواز است
دائم دل پُرتاب من از آتش سوداچون شمع جگرتافته در سوز و گداز است
میسوزم و میسازم از آنروی که چون عودکار من دلسوخته از سوز به ساز است
حال شب هجر از من مهجور چه پرسیکوتاه کن ای خواجه که آن قصه دراز است
خواجو چکند بیتو که کام دل محموداز مملکت روی زمین روی ایازست