شمارهٔ ۴۷
هیچکس نیست که منظور مرا ناظر نیستگرچه بر منظرش ادراک نظر قادر نیست
ایکه از ذکر به مذکور نمیپردازیحاصل از ذکر زبان چیست چو دل ذاکر نیست
نسبت ما مکن ای زاهد نادان به فجورزانک سرمست می عشق بتان فاجر نیست
گرچه خلقی شدهاند از غم لیلی مجنونهیچکس بر صفت قیس بنی عامر نیست
هر دل خسته که او صدرنشین غم تستغمش از وارد و اندیشهاش از صادر نیست
ز آتش عشق تو آن سوز که در باطن ماستظاهر آنست که بر اهل خرد ظاهر نیست
گر ز سودای تو ای نادرهی دور زمانخبر از دور زمانم نبود نادر نیست
چون توانم که به پایان برم این دفتر از آنکقصهی عشق من و حسن ترا آخر نیست
من به غیر تو اگر کافرم انکار مکنکانک دین در سر آن کار کند کافر نیست
به صبوری نتوان جستن ازین درد خلاصزانک نافع نبود صبر چو دل صابر نیست
ای عزیزان اگر آن یوسف کنعانی ماستهر که او را به دو عالم بخرد خاسر نیست
قاسرست از خرد آنکس متصور باشدکه ز اوصاف تو ادراک خرد قاصر نیست
گرچه خواجو ز تو یک لحظه نگردد غائبآندمم با تو حضورست که او حاضر نیست
نه من دلشده دارم سر پیوندت و بسکیست آنکس سر پیوند تو در خاطر نیست