گنج

شمارهٔ ۴۶

۹ بیت
زاهد مغرور اگر در کعبه باشد فاجر استوانک اقرارش به بت‌رویان نباشد کافر است
چون توانم کز حضورش کام دل حاصل کنمکانزمان از خویش غائب می‌شوم کو حاضر است
زنده‌دل آن کشته کو جان پیش چشمش داده استتندرست آن خسته کو بر درد عشقش صابر است
عاقبت بینی که کارش در هوا گردد بلندذرهٔ سرگشته کو در مهرورزی ماهر است
هرکرا خاطر به زلف ماهرویان می‌کشدعیب نتوان کرد اگر چون من پریشان خاطر است
عاقلان دانند که ادراک خرد قاصر بودزانچه بر مجنون ز سرّ حُسن لیلی ظاهر است
در هوایت زورقی بر خشک می‌رانم ولیکجانم از طوفان غم در قعر بحری زاخر است
کی سر موئی زبانم گردد از ذکرت جداکز وجودم هر سر موئی زبانی ذاکر است
ای که فرمائی که خواجو عشق را پوشیده دارچون توانم گرچه دانم کان لباسی فاخر است