گنج

شمارهٔ ۴۵

۱۲ بیت
گرنه مرغ چمن از همنفس خویش جداستهمچو من خسته و نالنده و دل ریش چراست
آن چه فتنه ست که در حلقه رندان بنشستوین چه شورست که از مجلس مستان برخاست
گر از آن سنبل گلبوی سمن فرسا نیستچیست این بوی دلاویز که با باد صباست
تا برفتی نشدی از دل تنگم بیرونگرچه تحقیق ندانم که مقام تو کجاست
شادی وصل نشدی از دل تنگم بیرونگرچه تحقیق ندانم که مقام تو کجاست
شادی وصل نباید من دلسوخته رااگرش این همه اندوه جدائی ز قفاست
بوصال تو که گر کوه تحمل بکنداین همه بار فراق تو که بر خاطر ماست
گر قلم را سر آنست که حال دل مادهدش دست که گوید مگر او را سوداست
محمل آن به که ازین مرحله بیرون نبرمکه ره بادیه از خون دلم ناپیداست
برضا از سر کوی تو نرفتم لیکنره تسلیم گرفتم چو بدیدم که قضاست
چه بود گر به نمی نامه دلم تازه کنیچه شود گر به خمی خامه کنی کارم راست
گر دهد باد صبا مژده‌ی وصلت خواجومشنو کان همه چون درنگری باد هواست