گنج

شمارهٔ ۴۴

۹ بیت
نوبت زدند و مرغ سحر بانگ صبح گفتمطرب بگوی نوبت عشاق در نهفت
دل را چو لاله از می گلگون شکفته داراکنون که لاله پرده برافکند و گل شکفت
خواهی که سرفراز شوی همچو زلف یاردر پای یارِ سرکشِ خورشیدچهر اُفت
هر کس که دید قامت آن سرو سیم‌تنای بس که خاک پای صنوبر به دیده رفت
از کوی او چگونه توانم که بگذرمبلبل کسی نگفت که ترک چمن بگفت
شد مدتی که دیدهٔ اخترشمار منیک شب ز عشق نرگس پر خواب او نخفت
ای آنکه چشم شوخ کماندار دلکشتما را به تیر غمزهٔ دل خون‌چکان بسفت
شام است گیسوی تو و تا صبح بسته عقدطاق است ابروی تو و با ماه گشته جفت
خواجو به زیر جامه نهان چون کند سرشکدریا شنیده‌ئی که به دامن توان نهفت؟