گنج

شمارهٔ ۳۷

۱۱ بیت
ورطهٔ پر خطر عشق تو را ساحل نیستراه پر آفت سودای تو را منزل نیست
گر شوم کشته بدانید که در مذهب عشقخون‌بهای من دلسوخته بر قاتل نیست
نشود فرقت صوری سبب منع وصالزان‌که در عالم معنی دو جهان حائل نیست
میل خوبان نه من بی‌سر و پا دارم و بسکیست آن‌ کو به‌ رخ سروقدان مایل نیست
هیچ سائل ز درت باز نگردد محرومگرچه در کوی تو جز خونِ جگر سائل نیست
چه دهم شرح جمال تو که در معنی حسنآیتی نیست که در شأن رخت نازل نیست
بنده از بندگیت خلعت شاهی یابدکه غلامی که قبولت نبود مقبل نیست
هیچ کامی ز دهان تو نکردم حاصلچه کنم کز تو مرا یک سر مو حاصل نیست
چه نصیحت کنی ای غافل نادان که مراپند عاقل نکند سود چو دل قابل نیست
اگرت عقل بود منکر مجنون نشویکان‌ که دیوانهٔ لیلی نشود عاقل نیست
غم دل با که تواند که بگوید خواجومگر آنکس که غمی دارد و او را دل نیست