گنج

شمارهٔ ۳۶

۱۱ بیت
اگر ترا غم امثال ما بود غم نیستکه درد را چو امید دوا بود غم نیست
دوا پذیر نباشد مریض علت شوقوی چو روی مرض در شفا بود غم نیست
کنون که کشتی ما در میان موج افتاداگر چنانک مجال شنا بود غم نیست
چو آب دیده روان کرده ایم در عقبتترا اگر نظری سوی ما بود غم نیست
صفا ز باده ی صافی طلب که صوفی رابجای جامه صوف ار صفا بود غم نیست
براستان که گدایان آستان توایمو گر ترا غم کار گدا بود غم نیست
غمت چو ساغر اگر خون دل بجوش آردچو همدم تو می جانفزا بود غم نیست
گرت فراق بزخم قفای غم بکشدمدار غم که چو وصل از قفا بود غم نیست
بغربتم چو کسی آشنا نمی باشدبشهر خویشم اگر آشنا بود غم نیست
چنین که مرغ دلم در غمش هوا بگرفتبسوی ما اگر او را هوا بود غم نیست
چو اقتضای قضا محنتست و غم خواجواگر بحکم قضایت رضا بود غم نیست