گنج

شمارهٔ ۳۸

۹ بیت
کو دل که او به دام غمت پای‌بند نیستصیدی به دست کن که سرش در کمند نیست
با دلبری سمتگر و سرکش فتاده‌امکو را خبر ز حال من مستمند نیست
پر میزند ز شوق لبش مرغ جان منعیب مگس مکن که شکیبش ز قند نیست
گویند صبر در مرض عشق نافع‌ستباری درین هوا که منم سودمند نیست
گر بند مینهی وگرم پند می‌دهیهستم سزای بند ولی جای پند نیست
هر کس که سرو گفت قدت را براستیاو را معیّن است که همت بلند نیست
تا بسته شد ز عشق تو بر دل طریق عقلدر شهر کو کسی که کنون شهربند نیست
گر رد کنی مرا نکند هیچکس قبولزیرا که ناپسند تو کس را پسند نیست
خواجو مگر به زخم فراقت شود قتیلورنی ز ضرب تیغ تو او را گزند نیست