شمارهٔ ۳۰
منزل پیر مغان کوی خرابات فناستآخر ای مغبچگان راه خرابات کجاست
دست در دامن رندان قلندر زده ایمزانک رندی و قلندر صفتی پیشه ماست
هر که در صحبت آن شاخ صنوبر بنشستهمچو باد سحری از سربستان برخاست
پیش آنکس که چو نرگس نبود اهل بصرصفت سرو بتقریر کجا آید راست
گر نمی خواست که آرد دل مجنون در قیدلیل آن زلف مسلسل بچه رو می پیراست
هرچه در عالم تحقیق صفاتش خوانندچو نکو درنگری آینه ی ذات خداست
گرچه صورت نتوان بست که جانرا نقشیستنقش جانست که در آینه دل پیداست
تلخ از آن منطق شیرین چو شکر نوش کنمزانک دشنام که محبوب دهد عین دعاست
طلب از یار بجز یار نمی باید کردحاجت از دوست بجز دوست نمی شاید خواست
آنک نقش رخ خورشید عذاران می بستچون نظر کرد رخ مهوش خود می آراست
گر تو زان حور پری چهره جدائی خواجوتو مپندار که او یک سر موی از تو جداست