گنج

شمارهٔ ۲۹

۸ بیت
مرغ جانرا هر دو عالم آشیانی بیش نیستحاصلم زین قرص زرین نیم نانی بیش نیست
از نعیم روضه ی رضوان غرض دانی که چیستوصل جانان ورنه جنت بوستانی بیش نیست
گفتم از خاک درش سر بر ندارم بنده وارباز می گویم سری بر آستانی بیش نیست
آنچنان در عالم وحدت نشان گم کرده امکز وجودم اینکه می بینی نشانی بیش نیست
چند گویم هر نفس کاهم ز گردون درگذشتکاسمان از آتش آهم دخانی بیش نیست
گفتمش چشمت بمستی خون جانم ریخت گفتگرچه خونخوارست آخر ناتوانی بیش نیست
گر بجان قانع شود در پایش افشانم روانکانچه در دستست حالی نیم جانی بیش نیست
یک زمان خواجو حضور دوستان فرصت شمارزانک از دور زمان فرصت زمانی بیش نیست