شمارهٔ ۳۱
روز رخسار تو ماهی روشنستخال هندویت سیاهی روشنست
منظر چشمم که خلوتگاه تستراستی را جایگاهی روشنست
گر برویت کرده ام تشبیه ماهشرمسارم کاین گناهی روشنست
مه به رخسارت پناه آرد از آنکروی تو پشت و پناهی روشنست
بت پرسنانرا رخ زیبای توروز محشر عذرخواهی روشنست
موی و رویت روز و شب در چشم ماستزانک گه تاریک و گاهی روشنست
گر کنم دعوی که اشکم گوهرستچشم من بر این گواهی روشنست
می پزد سودای دربانی توخسرو انجم که شاهی روشنست
یوسف مصر مرا چاه زنخگرچه دلگیرست چاهی روشنست
ذره ئی خواجو قدم بیرون منهاز ره مهرش که راهی روشنست