گنج

شمارهٔ ۳

۱۱ بیت
اگر سرم برود در سر وفای شماز سر برون نرود هرگزم هوای شما
بخاک پای شما کانزمان که خاک شومهنوز بر نکنم دل ز خاک پای شما
چو مرغ جان من از آشیان هوا گیردکند نزول بخاک در سرای شما
در آن زمان که روند از قفای تابوتمبود مرا دل سرگشته در قفای شما
شوم نشانه ی تیر قضا بدان اومیدکه جان ببازم و حاصل کنم رضای شما
کرا بجای شما در جهان توانم دیدچرا که نیست مرا هیچکس بجای شما
زبندگی شما صد هزارم آزادیستکه سلطنت کند آنکو بود گدای شما
گرم دعای شما وردجان بود چه عجبکه هست روز و شب اوراد من دعای شما
کجا سزای شما خدمتی توانم کردجز اینکه روی نپیچم ز ناسزای شما
غریب نیست اگر شد زخویش بیگانههر آن غریب که گشتست آشنای شما
اگر بغیر شما می کند نظر خواجوچو آب میشودش دیده از حیای شما