شمارهٔ ۴
این چه خلدست که چندی همه حورست اینجاچه غم از نار که در دل همه نورست اینجا
گل سوری که عروس چمنش می خوانندگو بده باده درین حجله که سورست اینجا
موسم عشرت و شادی و نشاطست امروزمنزل راحت و ریحان و سرورست اینجا
اگر آن نور تجلّیست که من می بینمروشنم گشت چو خورشید که طورست اینجا
آنکه در باطن ما کرد دو عالم ظاهرظاهر آنست که در عین ظهورست اینجا
یار هم غایب و هم حاضر و چون درنگریخالی از غیبت و عاری ز حضورست اینجا
سخن از خرقه و سجاده چه گوئی خواجوجام می نوش که از صومعه دورست اینجا