شمارهٔ ۲۹۵
تشنهام تا به کی آخر بده آبی ساقیفی حشای أضطرمتُ نایرة إلا شواق
عمر باقی بر صاحبنظران دانی چیستآنچ از بادهٔ دوشینه بمانَد باقی
عنت الورق علی قلقلة الاقداحو لنا القرقف فی بلبلة الاحداق
گر گل از گل بدمد بیدل جانافشان راصُحفٌ تکتب بالدمع علی الاوراق
ای که هستی ز نظر غایب و حاضر در دلفی الکری طیفک ما غاب عن الآماق
تو اگر فتنه دور قمری نادر نیستکه به رخسار چو مه نادرهٔ آفاقی
گرچه روزی به نهایت رسد ایام بقافی الهوی لا تتنا هی طُرق العُشاق
سر برای تو که هم دردی و هم درمانیجان فدای تو که هم زهری و هم تریاقی
إن للمغرم فی النشوة صحواً رفقاًلا تلوموا و اعینوا زمرا لفساق
لق از رق به می لعل گرو کن خواجوکه مناسب نبود عاشقی و زراقی
جام می گیر که بر بام سماوات زنیمعالم مرشدی و نوبت بواسحاقی