گنج

شمارهٔ ۲۹۴

۷ بیت
تو چون قربان نمی گردی کجا همکیش ما باشیبترک خویش و بیگانه بگو تا خویش ما باشی
اگر دردت شود درمان علاج رنج ما گردیوگر زخمت شود مرهم روان ریش ما باشی
حیات جاودان یابی اگر در راه ما میریبرآری نام سلطانی اگر درویش ما باشی
تو چون جانی همان بهتر که از ما سیر برنائیتو چون شمعی چنان خوشتر کزین پس پیش ما باشی
اگر خون دل از مژگان بریزی آب خود ریزیوگر زهر از لب خنجر ننوشی نیش ما باشی
جهانداران نهندت عید اگر قربان ما گردیکمانداران کنندت زه اگر در کیش ما باشی
برو خواجو که بدنامان ز نیک و بد نیندیشندتو بدنامی عجب دارم که نیک اندیش ما باشی