گنج

شمارهٔ ۲۹۶

۸ بیت
زُر أرض دار سُعدی یا بارق الغوادیطُف حول ربع سُلمی یا دارع البوادی
غافل مشو ز سوزم چون آه سینه دیدیو اندیشه کن ز آتش چون دود گشت بادی
نارُ الهموم هاجت من قلبی اشتغالاًماه الغرام تجری من مدمعی کواد
کس را مبادا زینسان حاصل ز درد هجرانبی‌خویشی و غریبی، رندی و نامرادی
فی اضلعُی حللتم کالسر فی الجنانفی مُقلتی نزلتم کالنور فی السواد
هرچند بی‌هدایت واصل نمی‌توان شددر عشق سالکان را جز عشق نیست هادی
یا مولِعاً بهجری لا یمکن اصطبارییا زایر الغیری ما غبت عن فؤادی
خواجو چو نیک نامی در راه عشق تنگستتا در پی صلاحی میدان که در فسادی