گنج

شمارهٔ ۲۹۰

۱۱ بیت
خوشا وقتی که از بستانسرائیبر آید نغمه ی دستانسرائی
بده ی ساقی که صوفی را درین راهنباشد بی می صافی صفائی
اگر زر می زنی در ملک معنیبه از مستی نیابی کیمیائی
سحاب از بی حیائی بین که هر دمکند با دیده ی ما ماجرائی
چه باشد گر ز عشرتگاه سلطانبدرویشی رسد بانگ نوائی
درین آرامگه چندانک بینمنبینم بیریائی بوریائی
وگر خود نافه ی مشک تتارستنیابم اصل او را بی خطائی
سریر کیقباد و تاج کسرینیرزد گرد نعلین گدائی
اگر خواهی که خود را بر سر آریبباید زد بسختی دست و پائی
درین وادی فرو رفتند بسیارکه نشنیدند آواز درائی
ندارم چشم در دریای اندوهکه گیرد دست خواجو آشنائی