شمارهٔ ۲۸۹
دوش برطرف چمن گلبانک می زد بلبلیمی فکند از ناله هر دم در گلستان غلغلی
کانک زیر گنبد نیلوفری دارد وطناز گلندامی ندارد چاره و ما از گلی
محمل ما را درین وادی کجا باشد نزولزانک در راه محبت کس نیابد منزلی
هیچ بادی بر نمی آید در این طوفان و موجکافکند از کشتی ما تخته ئی بر ساحلی
منکر مستان نباشد هر که باشد هوشیارزانک باشد بی جنون هر جا که باشد عاقلی
عالمی کو در خرابات فنا ساغر کشیدپیش ما فاضلتر از صد ساله زهد جاهلی
هیچ دل بر کشتگان ضربت عشقت نسوختزانک زلف دلکشت نگذاشت در عالم دلی
حاصلی در عشق ممکن نیست جز بی حاصلیچون توان کردن چو ما را نیست زین به حاصلی
خیز خواجو چون ز زهد و توبه کارت مشکلستباده پیش آور که بی می حل نگردد مشکلی