گنج

شمارهٔ ۲۹۱

۷ بیت
راه بی پایان عشقت را نیابم منزلیقلزم پر شور شوقت را نبینیم ساحلی
نیست در دهر این زمان بی گفت و گویت مجمعینیست در شهر این نفس بی جست و جویت محفلی
مهر رویت می نهد هر روز مهری بر لبیچشم مستت می زند هر لحظه تیغی بر دلی
چون کنم قطع منازل بی گل رخسار تولاله زاری گردد از خون دلم هر منزلی
بر سر کوی غمت هر جا که پائی می نهمبینم از دست سرشک دیده پائی در گلی
رنگ رخسارت نمی بینم ببرگ لاله ئیبوی گیسویت نمی یابم ز شاخ سنبلی
کی بدست آید گلی چون آن رخ بستانفروزیا سراید در چمن مانند خواجو بلبلی