گنج

شمارهٔ ۲۸۳

۹ بیت
زهی اشکم ز شوق لعل میگون تو عنّابیمرا دریاب و آب چشم خون افشان که دُریابی
تو گوئی لعبت چشمم برون خواهد شد از خانهکه بر نیل و نمک پوشد قبای موج سیمابی
اگر عنّاب دفع خون کند از روی خاصیتکنارم از چه رو گردد ز خون دیده عنّابی
ز شوق سیب سیمینت سرشکم بر رخ چون زربدان ماند که در آبان نشنید ژاله بر آبی
چرا هر لحظه چون طاوس در بوم دگر گردیچرا هر روز چون خورشید بر بامی دگر تابی
ترا ای نرگس دلبر چو عین فتنه می بینمچگونه فتنه بیدارست و چون بختم تو در خوابی
تو نیز ای ابر آب خویشتن ریزی اگر هردمدم از گوهر زنی با چشم دُر بارم ز بی آبی
برو خواجو که تا هستی نباشی خالی از مستیاگر پیوسته چون چشم بتان در طاق محرابی
بگردان جام و در چرخ آر سرمستان مهوش راکه جز بر خون هشیاران نگردد چرخ دولابی