شمارهٔ ۲۸۲
ای روضه ی رضوان ز سر کوی تو بابیوی چشمه ی کوثر ز لب لعل تو آبی
شبهاست که از حسرت روی تو نیایددر دیده ی بیدار من دلشده خوابی
مرغ دلم افتاد بدام سر زلفتمانند تذروی که بود صید عقابی
مردم همه گویند که خورشید برآمدگر برفکنی در شب تاریک نقابی
گر کارم از آن سرو خرامنده کنی راستدریاب که بالاتر از این نیست ثوابی
هر روز کشی بر من دلسوخته کینیهر لحظه کنی با من بیچاره عتابی
در میکده گردیده مرا دست نگیردکس نشنود از همنفسان بوی کبابی
برخوان غمت تا نزنم آه جگر سوزبر کف ننهد هیچکسم جام شرابی
هم مردم چشمست که از روی ترّحمبر رخ زندم دمبدم از دیده گلابی
در نرگس عاشق کش میگون نظری کنتا بنگری از هر طرفی مست و خرابی
فریاد که آن ماه مغنی دل خواجواز چنگ برون برد بآواز ربابی