شمارهٔ ۲۸۱
مهر سلمی ورزی و دعوی سلمانی کنیکین مردم دین شناسی و مسلمانی کنی
با پریرویان بخلوت روی در روی آوریخویش را دیوانه سازی و پری خوانی کنی
همچو اختر مهره بازی ورد تست اما چو قطببر سر سجاده هر شب سبحه گردانی کنی
حکمت یونان ندانی کز کجا آمد پدیدوز سفاهت عیب افلاطون یونانی کنی
سر بشوخی برفرازی و دم از شیخی زنیخوی را از عاقلان دانی و نادانی کنی
چون بعون حق نمی باشد و ثوقت لاجرماز ره حق روی برتابی و عوّانی کنی
راه مستوران زنی و منکر مستان شویخرمن مردم دهی بر باد و دهقانی کنی
کار جمعی از سیه کاری چو زلف دلبرانهر نفس برهم زنی وانگه پریشانی کنی
ظاهراً چون طیبتی در طینتت موجود نیستزان سبب هر جا که باشی خبث پنهانی کنی
داده ئی گوئی بباد انگشتری وز بهر آننسبت خاتم بدیوان سلیمانی کنی
نیستی را مشتری شوتاز کیوان بگذریملک درویشی مسخّر کن که سلطانی کنی
چون بدستان اهل کرمانرا بدست آورده ئیاز چه معنی در پی خواجوی کرمانی کنی